دانیالدانیال، تا این لحظه: 7 سال و 29 روز سن داره

روزهای کودکی

⚙️ تنظیمات ربات

7/7/98 هفت مهر 98 در آخرین روزهای هفت ماهگی، اولین دندان دینا خودش رو نشون داد. بدون اذیت های رایج بچه گانه با آرامش! کلا بجز موارد ضروری، خستگی و یا گرسنگی آرامش خاصی داره! 🥰 فعالیت های بدنی دینا در حال تکامله و خیلی خوب پیش میره. دالی بازی رو به تنهایی یاد گرفته و با کلی ذوق انجام میده. حالا صدای زنگ که بیاد میره پشت در میشینه و منتظر تازه وارد. وابستگی خاصی به باباش داره و تقریبا بغلش رو به هر جایی ترجیح میده و پایین نمیاد. این روزها دانیال بهتر شده و به مدرسه و شرایطش بیشتر عادت کرده و مشکلات کمتری داره......
17 مهر 1398

مهر 98

مهر 98 پایان هفت سالگیت مبارک دانیال. کلاس دوم هم مبارک. با کلی کلنجار رفتن و بالا پایین شدن احوالات درونی دانیال روز آخر تابستان تولدش رسید و بالاخره سال تحصیلی هم شروع شد. یه جشن تولد نیمه مفصل با کلی کادوی باب میل دانیال که همه اینها تونست حواسش رو برای چند ساعتی از اضطراب شروع مدرسه کم کنه. دینا کوچولوی هفت ماهه هم با کلی ناز جدید و لوس کردن و خجالت های تازه دلبری می کنه و کاملا حرفه ای سرتاسر خونه رو مثل یه بچه گربه ریزه میزه و زبل چهار دست و پا پیمایش میکنه. فعلا فقط ب ب میکنه هیچ حرف معنا داری از توش نمیشه فهمید. به باباش کلی وابستگی داره و البته دانیال! اولین بوسه ش رو خیلی آروم وقتی بابا دراز کشیده بود تقدیمش کرد . لبه...
2 مهر 1398

هفت سالگی دانیال

شهریور 98 دانیال به تعبیر همین سایت الان 6 سال و 11 ماه داره اما به تعبیر خودش داره میره تو هشت سالگی! کلاس اول تمام شده و منتظر شروع کلاس دوم. دو ماهه که با استرس و اضطراب دست و پنجه نرم میکنه و روزهای عذاب آوری رو برای خودش و ما رقم زده. نمیدونم چقدر طول میکشه ولی میخوام بهش بگم متاسفم پسرم که تو رو وارد دنیای بی رحم و پر فشار و عذاب و درد کردم. متاسفم که رنج کشیدنت رو میبینم و نمی تونم کاری برات بکنم. تمام تلاشم رو کردم اما خیلی موفقیت آمیز نبوده و تو همچنان با استرس به سمت شروع سال تخصیلی جدید میری. حداقل خیالم راحته که تو بهترین مدرسه ایی که وجود داشته ثبت نامت کردم تا این فشارهای روحی به حداقل برسه. فشارهایی که در عوض به روح و جسم من ...
11 شهريور 1398

هفت ماهگی دینا

شهریور 98 هفته اول این ماه کاملا یاد گرفت که همه جای خونه رو مثل یه موش کوچولو زیر پا بذاره و بدون صدا همه چیز رو با دهانش امتحان کنه. تقریبا روی چهار دست و پا هم چند متری جابجا میشه. الان دیگه هفت ماهه شده و به راحتی به همه چیز آویزون میشه و خودش رو بالا میکشه و می ایسته. دخترک شیطون، ساکت، خجالتی و شیرین من که از همه دلبری میکنه.
11 شهريور 1398

شش ماهگی دینا

مرداد 98 دینا شروع به سرخوردن روی زمین کرده و با تمام توان و قوت سعی داره به پیش بره. خیلی تلاش میکنه و این اراده و تلاش واقعا قابل تشویقه. خیلی زود خودش راهش رو پیدا میکنه و در عرض دو هفته شاید هم کمتر سرخوردن و رفتن به سمت هدفش رو یاد میگیره. همزمان تلاش میکنه که روی چهار دست و پا قرار بگیره و حرکت کنه و البته سعی برای ایستادن!! جالبه که کوچولوی 6 ماهه میخواد سرپا بلند شه. همه تشویقش میکنن و دینای شش ماهه رو یه موجود زرنگ و باهوش میدونن.
10 شهريور 1398

روزهای گرم 4 نفره

الان دینا 5 ماهه شده و دانیال با هم کلاس فوتبال سرگرمه. مثل گرمای طاقت فرسای تابستان. بچه ها بزرگ میشن و چشم به هم میذاریم روزها و سالها میگذرن. دینا دختر زرنگ و زبلی به نظر میرسه. با اینکه آروم و صبوره اما خیلی زود بعضی از رفتارها رو یاد میگیره و عکس العمل نشون میده. وقتی دو ماهه بود تسلط کامل روی عضلات گردنش داشت و خیلی سعی میکرد سرش رو از روی بالش بلند کنه طوری که باعث تعجب میشد. توی چهار ماهگی با خطا بالاخره تونست دستهاش رو پیدا کنه و چیزایی رو تلاش میکرد بگیره. اما خیلی زود موفق شد و هماهنگی خوبی بین دست و دهانش بع وجود آورد. دقیقا تو همین ماه به طور کامل غلت زدن رو یاد گرفت. چهار ماهگی ماه پر جنب و جوشی براش بود. به اعضای خانواده واب...
26 تير 1398

دنیای من : دینا و دانیال

خرداد 98 مامان میگه دینا دختر باهوش و زرنگ و زبلی میشه و البته هست. هنوز وارد 4 ماهگی نشده که تلاش میکنه غلت بزنه و با زور سعی میکنه خودش رو جابجا کنه. صداهای مختلف از خودش درمیاره و البته با صدای بلند میخنده و دل دانیال رو آب میکنه. اطرافیانش رو کاملا میشناسه و وقتی باهاش حرف میزنیم ساکت و آروم میشه. البته از دانیال غافل نیستیم و خیلی بیشتر سعی میکنیم بهش رسیدگی کنیم. حالا دیگه مدرسه رو به اتمامه. دانیال به تنهایی کتاب میخونه و مسائل مختلف رو خیلی خوب در حد خودش تفسیر میکنه و پسرک باهوش خوش فکریه. عاشق کتاب خوندن و خریدنه! دینا کوچولو حالا اسمش رو میشناسه و صداش میکنیم به سمت صدای اسمش برمیگرده... دستلش رو میخوره با انگشتش سرخودش رو گ...
8 تير 1398

اردیبهشت 98 .سه ماهگی دینا، 6 و نیم سالگی دانیال

اردیبهشت 98 هوا خوبه خنک و عالی.. دینا در حال بزرگ شدن و 3 ماهگی و دانیال در حال اتمام سال اول مدرسه... معلم و کادر مدرسه از روند درسی دانیال راضی هستند و مشکل خاصی بجز یه استرس ناخواسته وجود نداره... دانیال به شدت به دینا وابسته و دلبسته شده. جالبه دینا هم برادرش رو میشناسه و کلی براش میخنده. حالا دینا با چشماش همه رو دنبال میکنه و در حال پیدا کردن دستاشه. اونها رو رو سینه اش قفل میکنه و مثل یه عروسک کوچولو میخوابه. چشماش از حالت طوسی به سمت قهوه ای تغییر رنگ میدن، مژه هاش به سرعت دارن رشد میکنن و چشمای کاملا دخترانه و زیبایی رو رقم میزنن. همه میگن شبیه نوزادی دانیاله اما من اینطور فکر نمیکنم. یه چهره خاص با اجزای بدون عیب و زیبا......
8 تير 1398

اولین عید دینا، نوروز 98

نوروز 98 دینا کوچولو 40 روزگی رو تمام کرد و وارد اولین عید نوروز زندگیش شد. همه چیز در وهم و گیجی و خلاء زودگذری در حال رفتن و گذشتن و ناپدید شدنه. به چشماش همه رو میبینه و لبخندی خودآگاه یا شاید هم ناخودآگاه به لب داره. رفلاکسش جدی شده و مجبور شدیم تدابیری هم انجام بدیم. حالا دیگه بیشتر شیرخشک میخوره. اولین واکسن رو دریافت کرد و کلی درد و تب رو تجربه کرد. عید تقریبا همش خونه بودیم و بجز یکی دوتا مهمانی عید ساکن و ساکتی داشتیم. البته شیطنتهای دانیال، تلویزیون، موبایل و کلی مسائل خسته کننده دیگه... هنوز بخیه های من خوب نشده و درد رو حس میکنم. کمکهای مامان واقعا خستگیهام رو کم میکنه. وزن گیری دینا خوب شده، خوب میخوابه و دختر فوق العا...
8 تير 1398