روزهای کودکی

دنی زبل

سال سوم تولدت رو هم داری پشت سر می ذاری... به عبارتی 2 سال و 11 ماهگی داره تموم می شه... الان بلدی یه آدم با چشم و دماغ و دهن بکشی بعد دورش یه کله گنده و دو تا گوش ریز بذاری.. من و بابا خیلی خوشحال شدیم وقتی اولین نقاشی مفهوم دار تو رو دیدم... آفرین که به این خوبی می تونی مداد رو دستت بگیری و با قدرت چیزی خلق کنی. البته قبلا حسابی تمرین کردی و هر جا دلت خواسته خط خطی کردی که مهمترینش دست و پا  صورت خودت بوده!! این همه علاقه به خودکار و البته تنها خودکار خیلی جالبه!

نوشته شده در پنجشنبه 26 شهريور 1394ساعت 22:55 توسط مامان الی |

دو سوم ماه رمضون 94 رفته و با روزه های نفس گیر تابستون با دانیال هم سر و کله می زنم! شیطون شیطون شیطون... هر چی بگم باز کم گفتم... فکر می کردم از این بچه های آروم و سر به زیر و خجالتی باشه که تازه اعتماد به نفس کافی هم ممکنه نداشته باشه اما کاملا اشتباه فکر می کردم.. کم مونده من و باباش رو درسته قورت بده یه آب هم روش! به هر بچه ایی می رسه اول می پرسه اسمت چیه بعد اینکه با من دوست می شی؟! ما دو سال و اندی داشتیم که یادمون نمیاد اما شنیدیم که تو همون نیازهای اولیه رو مطرح کردن می موندیم! والله...

چند روزه گیر داده که اسباب بازی هیولای شاخ شاخی می خوام! آخه تو از کجا دیدی همچین چیزی رو؟ می خواد خطرناک و وحشتناک هم باشه!! من که از این کارتون های خشن نمی ذارم نگاه کنه یعنی براش نمی گیرم تلویزیون هم که از بت من و بن تن و این چیزا نشون نمی ده که... می خواستم روحیات و حشی گری نداشته باشه و تو خونه ادای این شخصیت ها رو در نیاره اما می بینم با طبیعت یه پسر بچه که روحیات جنگجویانه و خشن رو باید تجربه کنه نمی شه جنگید! شرط گذاشتم سوره توحید رو که تو کلاس باید تمرین کنه و نمی کنه - اول یاد بگیره تا براش بگیرم، تا حدودی موفقیت آمیز بود و کمی تا قسمتی دست و پا شکسته یاد گرفت و امروز بردمش اسباب بازی فروشی تا هیولا براش بگیرم... از تعداد زیادی شخصیت عجیب و غریب و شاخدار و بی شاخ و سبز و سفید و رنگی رنگی و یه چشمی و چند چشمی و .....  از این آدمک های عجیب و غریب از بتمن سیاه و شاخدار خوشش اومد! هیچی وقتی براش خریدم کلی ذوق کرد و گفت که هرکی بخواد اذیتش کنه و دعواش کنه با دوستش که همین آقای بتمن باشه حسابش رو می رسه... اینم از تفکرات یه پسر دو سال و نه ماهه تمام! چی بگم دیگه؟

یاد گرفته که مداد رو چطور تو دستش بگیره و رنگ کنه. می تونه خط منحنی رو با تمرکز بکشه  اگه حواسش رو جمع کنه می تونه داخل شکلها رو هم رنگ بزنه.. مهد قران که البته فقط قران نیست و نقاشی، بازی، شعر، خلاقیت و خمیر بازی هم توش هست خوب داره پیش می ره..

نوشته شده در دوشنبه 15 تير 1394ساعت 1:22 توسط مامان الی |

حالا تو دو سال نیم داری و سال  93 هم داره به آخر می رسه و برف زمستونی امسال رو هم بالاخره دو سه هفته پیش تو آبعلی تجربه کردی...

خدا رو شکر که لکنت زبان ناگهانی ات کاملا  برطرف شده و با بلبل زبونی بهتر و واضح تر می تونی اولین سوره از قران ( کوثر) رو با زبان شیرین کودکانه بخونی..

شاید تصمیم گرفتم دیگه برات ننویسم و باقی این گزارشات رو بذارم برای چند سال دیگه خودت.. احتمالا تو چکنویس همین وبلاگ شاید برات نوشتم...فعلا که وقتی می بینم با گوش دادن فایل های صوتی گذشته از نحوه حرف زدن چند ماه پیش و سال پیشت ایراد می گیری و الان خودت رو مثلا بزرگ می دونی، فکر کردم حتما دیگه نیاز به این داستان سرایی ها نداری دیگه!

 

 


 

نوشته شده در جمعه 22 اسفند 1393ساعت 22:42 توسط مامان الی |

به امید باریدن برف و کلی برف بازی چند ماهه که دانیال دستکش ها، شلوار گرم کلاه بزرگ و پشمی و شال گردن و ... رو می پوشه که شاید بتونه برف بازی کنه وخاطره برف بازی سال پیش که تو ذهنش مونده رو زنده کنه، اما کو برف؟!

جابجایی خونه و آومدن به خونه جدید و به لکنت افتادن زبان دانیال که با سرعت و رشد چشمگیری پیشرفت کرده بود از دغدغه های این دو سه ماه اخیر ما بوده. 

خوب تغییرات خیلی زود اتفاق می افتن و اتفاقات با سرعت شکل می گیرند و بچه ها خیلی زود بزرگ می شن!

نوشته شده در يکشنبه 19 بهمن 1393ساعت 19:09 توسط مامان الی |

1 آذر 93

صحنه جالبیه وقتی شب ها خواب می بینی و تو خواب حرف می زنی. نمی دونم با کی و کجا سر یه خوراکی دعوا می کنی و حتی جیغ و داد هم راه می اندازی....

بده به من، مال خودمه، می خوام بخورمش.... جیغ... داد.... گریه..!!

در نهایت وقتی اول صبح هنوز خواب و بیداری و چشماتو باز نکردی میگی مامانی موز من کجاست؟!!

 

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 11:55 توسط مامان الی |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در پنجشنبه 15 آبان 1393ساعت 12:59 توسط مامان الی |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد