روزهای کودکی

دنی زبل

اولین نقاشی

سال سوم تولدت رو هم داری پشت سر می ذاری... به عبارتی 2 سال و 11 ماهگی داره تموم می شه... الان بلدی یه آدم با چشم و دماغ و دهن بکشی بعد دورش یه کله گنده و دو تا گوش ریز بذاری.. من و بابا خیلی خوشحال شدیم وقتی اولین نقاشی مفهوم دار تو رو دیدم... آفرین که به این خوبی می تونی مداد رو دستت بگیری و با قدرت چیزی خلق کنی. البته قبلا حسابی تمرین کردی و هر جا دلت خواسته خط خطی کردی که مهمترینش دست و پا  صورت خودت بوده!! این همه علاقه به خودکار و البته تنها خودکار خیلی جالبه!
26 شهريور 1394

هیولای شاخ شاخی

دو سوم ماه رمضون 94 رفته و با روزه های نفس گیر تابستون با دانیال هم سر و کله می زنم! شیطون شیطون شیطون... هر چی بگم باز کم گفتم... فکر می کردم از این بچه های آروم و سر به زیر و خجالتی باشه که تازه اعتماد به نفس کافی هم ممکنه نداشته باشه اما کاملا اشتباه فکر می کردم.. کم مونده من و باباش رو درسته قورت بده یه آب هم روش! به هر بچه ایی می رسه اول می پرسه اسمت چیه بعد اینکه با من دوست می شی؟! ما دو سال و اندی داشتیم که یادمون نمیاد اما شنیدیم که تو همون نیازهای اولیه رو مطرح کردن می موندیم! والله... چند روزه گیر داده که اسباب بازی هیولای شاخ شاخی می خوام! آخه تو از کجا دیدی همچین چیزی رو؟ می خواد خطرناک و وحشتناک هم باشه!! من که از این کارتون ...
15 تير 1394

دانیال دوسال و نیمه

حالا تو دو سال نیم داری و سال  93 هم داره به آخر می رسه و برف زمستونی امسال رو هم بالاخره دو سه هفته پیش تو آبعلی تجربه کردی... خدا رو شکر که لکنت زبان ناگهانی ات کاملا  برطرف شده و با بلبل زبونی بهتر و واضح تر می تونی اولین سوره از قران ( کوثر) رو با زبان شیرین کودکانه بخونی.. شاید تصمیم گرفتم دیگه برات ننویسم و باقی این گزارشات رو بذارم برای چند سال دیگه خودت.. احتمالا تو چکنویس همین وبلاگ شاید برات نوشتم...فعلا که وقتی می بینم با گوش دادن فایل های صوتی گذشته از نحوه حرف زدن چند ماه پیش و سال پیشت ایراد می گیری و الان خودت رو مثلا بزرگ می دونی، فکر کردم حتما دیگه نیاز به این داستان سرایی ها نداری دیگه!     ...
22 اسفند 1393

زمستان سوم

به امید باریدن برف و کلی برف بازی چند ماهه که دانیال دستکش ها، شلوار گرم کلاه بزرگ و پشمی و شال گردن و ... رو می پوشه که شاید بتونه برف بازی کنه وخاطره برف بازی سال پیش که تو ذهنش مونده رو زنده کنه، اما کو برف؟! جابجایی خونه و آومدن به خونه جدید و به لکنت افتادن زبان دانیال که با سرعت و رشد چشمگیری پیشرفت کرده بود از دغدغه های این دو سه ماه اخیر ما بوده.  خوب تغییرات خیلی زود اتفاق می افتن و اتفاقات با سرعت شکل می گیرند و بچه ها خیلی زود بزرگ می شن!
19 بهمن 1393

خواب دیدن

1 آذر 93 صحنه جالبیه وقتی شب ها خواب می بینی و تو خواب حرف می زنی. نمی دونم با کی و کجا سر یه خوراکی دعوا می کنی و حتی جیغ و داد هم راه می اندازی.... بده به من، مال خودمه، می خوام بخورمش.... جیغ... داد.... گریه..!! در نهایت وقتی اول صبح هنوز خواب و بیداری و چشماتو باز نکردی میگی مامانی موز من کجاست؟!!  
1 آذر 1393

باغ وحش

1 آبان 93 بعد از مدتها که تصمیم داشتیم دانیال رو به باغ وحش ببریم و حیواناتی که عاشق انهاست رو ببینه، بالاخره چند روز پیش این اتفاق افتاد. چقدر به شیر و پلنگ و فیل و میمون و البته خرگوش علاقه داره! خلاصه سوژه قصه های شبانه و روزانه دانیال تا مدتها باغ وحش و حیوانات مورد علاقه اشه.. ...
6 آبان 1393

پایان 25 ماهگی

تو خونه می چرخی و شعرهایی که مامان یادت یاده با صدای بلند می خونی... یه توپ دارم رو کامل و از حفظ تا آخر بدون کمک کسی بارها برای خودت تکرار می کنی... حتی دو تا شعر رو یکی کردی و ترکیبی و با سلیقه خودت و با زبان شیرین کودکانه و البته با استفاده از مخفف کلمات می خونی : تاب تاب عباسی اودا منو نندازی بابام بهم عیدی داد یه توپ گیگیی داد... چند روزی هم هست که تا 6 پشت هم می شماری و یا بهتر بگم حفظ کردی، هرچند مفهوم و تعداد عدد 6 ر هنوز نمی دنی و تنها مفهوم عدد 2 و 3 رو درک می کنی.. ولی وای به مواقعی که لج کنی و داد و بیداد راه بندازی و بازم طبق معمول سراغ مامان معصوم بابا احمد رو بگیری... فاجعه است اون مواقع و من هر روز درگیر این تراژدی هستم...
2 آبان 1393

طولانی ترین جمله!

5 مهر 93 بابا پاشو بیا چایی بوبوی مامانی چایی آبده سرد شد! البته 3 تا جمله کوتاه. ولی کنار هم قرار دادن اینها اون هم با زبان نسبتا فصیح و قابل فهم، برای اولین بار بود.
6 مهر 1393

تولد 2 سالگی

31 شهریور 93 تا چشم به هم می ذاری می بینی یک ماه گذشت! دوباره که سرگرم مرور ماه پیش و ماه های قبل که از دست دادی هستی تا به خودت میای میبینی 1 سال دیگه هم سپری شد... حالا از تولد دانیال 2 سال گذشته و داره سومین پاییز زندگیش رو تجربه می کنه. تولدت مبارک دانیال کوچولو... ...
5 مهر 1393